حُسن را پوشیده در خط چون عنبر کردهاند
چشمه آیینه را خسپوش جوهر کردهاند
در این شعر، شاعر به توصیف وضعیت انسانها و عشق میپردازد. او بیان میکند که عشق و محبت در دلهای انسانها بهخوبی نمایان است، اما کسانی که دور از حقیقت و عشق هستند، در زندگی خود دچار درد و رنجاند و مانند حبابی در دریای بیثباتی غوطهورند. شاعر به تضاد میان زیبایی و تلخی عشق اشاره میکند و نشان میدهد که چطور عشق میتواند باعث تحول فردی شود، اما بسیاری از مردم بهجای بهرهمندی از آن، در مشکلات و غمها غرقاند. همچنین از نقش عشق در روشنکردن وجود انسانها و تأثیر آن بر روح و جان آنها سخن میگوید. در نهایت، او به این نکته اشاره دارد که انسانها باید از خامی و سطحینگری بپرهیزند و به عمق معانی و ارزشهای واقعی زندگی توجه کنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
حُسن را پوشیده در خط چون عنبر کردهاند
چشمه آیینه را خسپوش جوهر کردهاند
خاکساران محبت را به چشم کم مبین
گنجها را پادشاهان خاک بر سر کردهاند
رهنوردانی که از خود راه بیرون بردهاند
خویش را فارغ ازین وضع مکرر کردهاند
رفتهام از دست بیرون تا درین دریای تلخ
استخوانم را به شیرینی چو گوهر کردهاند
جای حیرت نیست جسم ما اگر جان شد ز عشق
اهل همت موم را بسیار عنبر کردهاند
تلخکامانی که دندان بر جگر افشردهاند
ساغر تبخاله را پر آب کوثر کردهاند
در چنین دریای بیزنهار، مردم چون حباب
بادبان کشتی خود دامن تر کردهاند
آرزوی خام مردم را به دوزخ میبرد
عودهای خام را در کار مجمر کردهاند
از وجود ما چنین تیره است دریای حیات
ماهیان این آب روشن را مکدر کردهاند
سخت جانان بر حریر عافیت آسودهاند
چون شرر روشندلان از سنگ بستر کردهاند
نقد خود را از کسالت نسیه میسازند خلق
خودحسابان هر نفس را صبح محشر کردهاند
شعلهرویان چون نمیگیرند در یک جا قرار
سینهٔ ما را چرا همچشم مجمر کردهاند؟
چند در زیر فلک سرگشته باشم، سوختم
وقت جمعی خوش که در گرداب لنگر کردهاند
ذرهای از خار خار عشق فارغبال نیست
نی به ناخن مور را از عشق شکر کردهاند
از سخنهای تو صائب صفحههای سادهدل
دامن خود چون صدف لبریز گوهر کردهاند