از دیار مردمی دیار در عالم نماند
آشنارویی به جز دیوار در عالم نماند
این شعر به ندرتی و غم ناشی از فقدان انسانهای نیکو خصال و کارهای خوب میپردازد. شاعر از دیاری صحبت میکند که دیگر مردمی در آن یافت نمیشود و تنها دیوارها باقی ماندهاند. او به تیشه فولاد (نماد سختی کار) اشاره میکند که ندامت و پشیمانی را برای او به ارمغان آورده و از غم فقدان یک فرهاد (شخصی با نیکوی اخلاق) سخن میگوید. همچنین، او از مشکلات و دردهایی که در زندگی احساس میکند صحبت کرده و میگوید که هیچ نشانهای از محبت و دوستی در روزگار باقی نمانده است. شاعر در نهایت به افسردگی و ناامیدی که بر دلها حاکم شده، اشاره میکند و از وجود آتشین کلام و گفتار در دنیای امروز مینالد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از دیار مردمی دیار در عالم نماند
آشنارویی به جز دیوار در عالم نماند
تیشه فولاد انگشت ندامت می گزد
حیف یک فرهاد شیرین کار در عالم نماند
هر کجا خاری است در پیراهن من می خلد
گرچه از چشم تر من خار در عالم نماند
از بنای استوار شرع با آن محکمی
غیر برفین گنبد دستار در عالم نماند
گوشه چشمی نماند از مردمی در روزگار
سرمه واری نرمی گفتار در عالم نماند
طالب آمل گذشت و طبعها افسرده شد
کز چه رو آن آتشین گفتار در عالم نماند