هر که در زنجیر آن مشکین سلاسل ماند ماند
عقده ای کز پیچ و تاب زلف در دل ماندماند
این شعر درباره دردها و چالشهای عشق و عشقورزی است. شاعر به توصیف افرادی میپردازد که هنوز در زنجیر عشق ماندهاند و نمیتوانند از آن رهایی یابند. او به پیچیدگیها و مشکلات عشق اشاره میکند، بهویژه در فصول بهار که با زیباییها و شادیها نیز همراه است. او میگوید کسانی که نتوانستهاند به جنون عشق دست یابند و از آن لذت ببرند، ناقص هستند. شاعر به ارتباط میان زمین و آسمان و جاذبههای عشق اشاره میکند و به کسانی که در پی خوشیهای زودگذر و دنیوی ماندهاند، هشدار میدهد. او تأکید میکند که رهایی از زنجیر عشق ممکن است، اما نیاز به اقدام و شهامت دارد. در نهایت، او به این نکته میپردازد که زندگی بدون عشق و امید، بیهدف و بیمعنا است و هر کس که در پی عشق حقیقی باشد، باید از ترسها و نگرانیها عبور کند و به دنبال آزادسازی دل خود برود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هر که در زنجیر آن مشکین سلاسل ماند ماند
عقده ای کز پیچ و تاب زلف در دل ماندماند
پا کشیدن مشکل است از خاک دامنگیر عشق
هر که را چون سرو اینجا پای در گل ماندماند
ناقص است آن کس که از فیض جنون کامل نشد
در چنین فصل بهاری هر که عاقل ماندماند
سیل هیهات است تا دریا کند جایی مقام
یک قدم هر کس که از همراهی دل ماندماند
چشم قربانی نگرداند ورق تا روز حشر
دیده هر کس که در دنبال قاتل ماندماند
می برد عشق از زمین بر آسمان ارواح را
زین دلیل آسمانی هر که غافل ماندماند
تشنه آغوش دریا را تن آسانی بلاست
چون صدف هر کس که در دامان ساحل ماندماند
نیست ممکن نقش پا را از زمین برخاستن
هر گرانجانی که در دنبال محمل ماندماند
می شود هر دم عجبتر نقش روزافزون حسن
هر که را از حیرت اینجا دست بر دل ماندماند
فرصتی تا هست بیرون آی از زندان جسم
در بهاران تخم بیدردی که در گل ماندماند
بی سرانجامی است خضر راه بی پایان عشق
هر که در فکر سر و سامان منزل ماندماند
هر دلی کز بیم آشتهای بی زنهار عشق
چون سپند خام در بیرون محفل ماندماند
راه پیمایی نگردد جمع با آسودگی
هر که را دامن ته دیوار منزل ماندماند
برنمی گردد به گلشن شبنم از آغوش مهر
هر که صائب محو آن شیرین شمایل ماندماند