عمر رفت و خار خارش در دل بیتاب ماند
مشت خاشاکی درین ویرانه از سیلاب ماند
در این شعر، شاعر به بررسی احساسات عمیق خود از دست دادن عمر و غم و اندوه ناشی از عدم دستیابی به عشق و زندگی مطلوب میپردازد. او بیان میکند که با وجود گذر زمان و دردهایی که متحمل شده، هنوز حسرت زندگی با ارزش و لحظات شیرین در دلش برجای مانده است. شاعر به ناتوانی عقل در درک احساسات عمیق خود و همچنین به وابستگی به گذشته و اشتیاق به ارتباط با عزیزان اشاره میکند. این شعر تصویری گویای غم و ناکامی در زندگی را به نمایش میگذارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عمر رفت و خار خارش در دل بیتاب ماند
مشت خاشاکی درین ویرانه از سیلاب ماند
عقد دندان در کنارم ریخت از تار نفس
رشته خشکی زچندین گوهر سیراب ماند
کاروان یوسف از کنعان به مصر آورد روی
دولت بیدار رفت و پای ما در خواب ماند
غمگساران پا کشیدند از سر بالین من
داغ افسوسی بجا از صحبت احباب ماند
زان گهرهایی که می شد خیره چشم عقل از و
در بساط زندگی گرد و کف و خوناب ماند
دل ز بی عشقی درون سینه ام افسرده شد
داغ این قندیل روشن در دل محراب ماند
تن پرستی فرصت مالیدن چشمی نداد
روی مطلب در نقاب پرده های خواب ماند
عقل از کار دل سرگشته سر بیرون نبرد
در دل بحر وجود این عقده گرداب ماند
اهل دردی صائب از عالم دچار ما نشد
در دل ما حسرت این گوهر نایاب ماند