شمع روشن شد چو اشک از دیده بینا فشاند
خوشه ای برداشت هر کس دانه ای اینجا فشاند
این شعر درباره احساسات عمیق انسانی، عشق و ناامیدی است. شاعر با استفاده از تصاویر طبیعی و مفاهیم عرفانی به توصیف اشک و شمع، ارتباط عواطف و احساس فقدان میپردازد. او از تجربه عشق و سختیهای آن سخن میگوید و نشان میدهد که در دنیای خاکی، عشق و وصال به دلیل فاصلهگذاریها و موانع دشوار است. همچنین شاعر به قدرت آفرینش و زیباییهای طبیعت اشاره میکند و نشان میدهد که با وجود درد و رنج، زیباییها و نعمتها در زندگی وجود دارند. در نهایت، شعر به مفاهیمی چون یتیمی، عشق سوخته و فیض الهی نیز پرداخته و به ما یادآوری میکند که هیچ چیز نمیتواند مانع پیشرفت روحانی و معنوی انسان باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شمع روشن شد چو اشک از دیده بینا فشاند
خوشه ای برداشت هر کس دانه ای اینجا فشاند
از تجرد چون مسیحا هیچ کس نقصان نکرد
پنجه خورشید شد دستی که بر دنیا فشاند
از بهاران خلعت سر سبزی جاوید یافت
هر که دامن بر ثمر چون سرو از استغنا فشاند
تا نپیوستم به تیغ یار، جان صافی نشد
گرد راه از دامن خود سیل در دریافشاند
چشم ما جز حسرت خشک از وصال او نبرد
هر چه از دریا گرفت این ابر بر دریافشاند
برق عالمسوز ما را شهپر پرواز داد
آن که خار از دشمنی در رهگذار ما فشاند
حاصل ابر از زمین شور، اشک تلخ شد
این سزای آن که تخم خویش را بیجافشاند
نیست عزلت مانع کلفت که دست روزگار
بر گهر گرد یتیمی در دل دریافشاند
از برومندی دل سودایی ما فارغ است
تخم ما را سوخت عشق آن گاه بر صحرافشاند
قسمت آدم شد از روز ازل سرجوش فیض
جام اول را به خاک آن ساقی رعنا فشاند
چون گهر دارد همان گرد یتیمی بر جبین
گرچه صائب از رگ ابر قلم دریا فشاند