عشق یکسان ناز درویش و توانگر میکشد
این ترازو سنگ و گوهر را برابر میکشد
این شعر به تحلیل عشق و تأثیرات آن بر زندگی انسانها میپردازد. عشق، فارغ از وضعیت اجتماعی، افراد را به یک اندازه در بند خود میکشد. در روز محشر، عشق بیشتر از هر درد و رنج دیگر میسوزاند و انتظار و جستجوی آن در دلها وجود دارد. در این راه، عشق میتواند به ناتوانی قویترین افراد دامن بزند و در عین حال، زیبایی و خاصیت روحی خود را به رخ میکشد. شاعر به قدرت و تاثیر عشق بر زندگی انسانها اشاره میکند و میگوید که عشق میتواند حتی از ناتوانی و فقر، زیبایی و جلالی به وجود آورد. در نهایت، شاعر بر این باور است که عشق حقیقی، ارزش و اهمیت خود را در دل و وجود انسانها نمایان میسازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عشق یکسان ناز درویش و توانگر میکشد
این ترازو سنگ و گوهر را برابر میکشد
آفتاب روز محشر بیشتر میسوزدش
هرکه اینجا درد و داغ عشق کمتر میکشد
تا به کام دل کند جولان سپند شوخ ما
انتظار دامن صحرای محشر میکشد
دوزخ روشندلان در بند هستی بودن است
شمع این هنگامه آه از بهر صرصر میکشد
میشود از ناتوانی دشمن عاجز قوی
خنجری هر خار بر نخجیر لاغر میکشد
آتشینرویی که من پروانه او گشتهام
هر شرارش روغن از چشم سمندر میکشد
سرمه خواهد کرد چشم خفتگان خاک را
بر زمین این دامن نازی که محشر میکشد
میکشد آن روی نازک از نگاه گرم ما
آنچه از خورشید محشر سایهپرور میکشد
بیمی از کشتن ندارد شعله بیباک ما
شمع ما گردن به امید صبا برمیکشد
نیست هر ناشستهرویی قابل جولان اشک
این رقم را عشق بر رخسار چون زر میکشد
پاک گوهر را ز درد و داغ عشق اندیشه نیست
در دل آتش دم خوش عود و عنبر میکشد
کوری فرزند روشن میکند چشم گدا
ناز دونان را سپهر سفلهپرور میکشد
میگدازد رشته را گوهر، ولیکن رشته هم
انتقام کاهش خود را ز گوهر میکشد
سر ز جیب صبح برمیآورد چون آفتاب
هرکه صائب در دل شب یک دو ساغر میکشد