از وصال یار داغ حسرت من تازه شد
همچو صبح از مهر تابان قسمتم خمیازه شد
در این شعر، شاعر با حسرت و اندوه از دوری محبوب سخن میگوید. او به تغییراتی که پس از جدایی محبوب در زندگیاش رخ داده اشاره میکند، از جمله سوگواری گلها و دل پریشانش. معانی زیبای زندگی و عشق به چشم میآید، اما همه چیز به خاطر این جدایی بینظم و بیشیرازگی شده است. شاعر نیز به هنرمندان و بزرگان اشاره میکند و تأکید میکند که تسلیم شدن در برابر سرنوشت بهترین گزینه است. نهایتاً، به علاقهاش به زیباییهای زبان و شعر اشاره دارد و از تلاشش در خلق آثار هنری جدید میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از وصال یار داغ حسرت من تازه شد
همچو صبح از مهر تابان قسمتم خمیازه شد
تا تو رفتی برگ عیش باغ بی شیرازه شد
خنده گلهای بیغم سر بسر خمیازه شد
دل پریشان گشت تا شد دور ازان موی میان
می رود بر باد اوراقی که بی شیرازه شد
دید تا طرف بناگوش و لب خندان تو
صبح بر خورشید تابان تلخ چون خمیازه شد
خاطری فارغ ز فکر نوبهاران داشتند
داغ مرغان قفس از دیدن گل تازه شد
می شود نام بزرگان از هنرمندان بلند
بیستون از تیشه فرهاد پرآوازه شد
ساحل دریای بی پایان به جز تسلیم نیست
چاره حیرانی است حسنی را که بی اندازه شد
داشت از دندان مرا شیرازه اوراق حیات
ریخت تا دندان، کتاب عمر بی شیرازه شد
گرچه عرفی پرده ساز سخن را تازه کرد
این نوا از خامه صائب بلندآوازه شد