بس که از سرگرمی فکرم نفس تفسیده شد
جوهر تیغ زبانم موی آتش دیده شد
این شعر به توصیف حالاتی از دل و احساسات درونی شاعر میپردازد. شاعر میگوید که به خاطر سرگرمیهای فکریاش، دچار ناآرامی و تفسیدگی شده است. او به تشبیه زبانش به تیغ میپردازد که در آتش سوخته، و به یاد میآورد که چطور در دریای مشکلات غرق شده و به لنگر نیاز دارد. دل او سخت و سنگی است و گرچه سرنوشتش در حال محو شدن است، اما اشتیاق او به عشق و زیباییها، او را به جایی میرساند که مانند شهاب، عمرش به سرعت میگذرد. شاعر به مشکلات و غبارهایی که در زندگیاش وجود دارد اشاره میکند و معتقد است که افراد با بصیرت واقعی میتوانند از دنیا چشم بپوشند. او در نهایت به این نتیجه میرسد که دلهای دردمند همیشه به حقیقت نزدیکترند و حالت ناامیدی و پریشانی در وجودش را به زیبایی تشریح میکند. شعر نگاهی عمیق و فلسفی به وجود و احساسات انسان دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بس که از سرگرمی فکرم نفس تفسیده شد
جوهر تیغ زبانم موی آتش دیده شد
از سبک سنگی چو کف با موج بودم همعنان
لنگر دریا شدم تا گوهرم سنجیده شد
نرم نتوانست کردن آن دل چون سنگ را
گرچه خط سرنوشتم محو از آب دیده شد
شوق تا نعل مرا در آتش سوزان گذاشت
خار صحرای ملامت موی آتش دیده شد
تا غبار خط به روی آتشین او نشست
چشمه خورشید تابان از نظر پوشیده شد
هست بر نقص بصیرت رغبت دنیا دلیل
چشم می پوشد زدنیا هر که صاحب دیده شد
می فزاید دستگاه طاعت از درماندگی
چار جانب قبله گردد قبله چون پوشیده شد
آه کز آتش عنانی مد عمرم چون شهاب
تا نفس را راست کردم چیده و برچیده شد
داشت چون سی پاره بی شیرازه جمعیت مرا
شد حواسم جمع تا صحبت زهم پاشیده شد
رفت جمعیت زدلها تا بریدی زلف را
می شود لشکر پریشان چون علم خوابیده شد
روی دل درماندگان را بیشتر باشد به حق
شش جهت محراب گردد قبله چون پوشیده شد
از غبار خط بجا آمد دل بیتاب من
خاک صائب توتیای چشم طوفان دیده شد