دل ز پیکان در تن من بیضه فولاد شد
این خراب آباد آخر آهنین بنیاد شد
این شعر به توصیف درد و رنج عاشقانه میپردازد و احساسات عمیق شاعر را در مواجهه با عشق و جدایی بیان میکند. شاعر از تحمل زخمهای ناشی از عشق میگوید و نشان میدهد که سختیها و مرارتها موجب رشد غیرت و عواطف عمیقتری در او شده است. او همچنین به تغییرات در زندگی و حسرت بر آنچه که دارد و ندارد، اشاره میکند. در نهایت، او از اینکه دیگران از شادکامی او خوشحال باشند، احساس نامبارکی کرده و به نوعی از جدایی و تلخیهای عشق مینالد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل ز پیکان در تن من بیضه فولاد شد
این خراب آباد آخر آهنین بنیاد شد
غیرت عاشق ز کار سخت گردد بیشتر
بیستون سنگ فسان تیشه فرهاد شد
گرچه از خط کم شود گیرایی حسن بتان
خال او را خط مشکین خانه صیاد شد
شست طومار رعونت را به آب دیده سرو
تا به بستان جلوه گر آن قد چون شمشاد شد
بس که افشردم زغیرت بر جگر دندان خویش
آسمان سنگدل شرمنده از بیداد شد
خط آزادی است دست خالی از عین الکمال
سرو از بی حاصلیها از خزان آزاد شد
ساده لوحان از مبارکباد اگر خوشدل شوند
عید بر من نامبارک از مبارکباد شد
صائب از ادبار خواهد پایمال غم شدن
کوته اندیشی که از اقبال گردون شاد شد