من کیم تا یار بی پروا به فریادم رسد؟
آه صبح و گریه شبها به فریادم رسد
در این شعر، شاعر از احساس تنهایی و اضطراب خود سخن میگوید و به دنبال یاری است که در فریادش پاسخگو باشد. او از صبح و شب، از درد و غم خود مینالد و به نوعی به عشق و جنون اشاره میکند. شاعر میخواهد از ملالت دیار خاکسترنشین رهایی یابد و به دنیای پرشور و پر از احساسات برود. او همچنین به نالههای بلبل اشاره میکند و به دنبال کسی است که بتواند در سختیها و قساوت شب به او امید دهد. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که فقط با صدای دلنشین و شعله عشق میتواند به آرامش برسد و در جستجوی مطربی است که در این مسیر همراهش باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
من کیم تا یار بی پروا به فریادم رسد؟
آه صبح و گریه شبها به فریادم رسد
دامن صحرا نبرد از چهره ام گرد ملال
می روم چون سیل تا دریا به فریادم رسد
از سواد شهر خاکسترنشین شد اخگرم
کو جنون تا دامن صحرا به فریادم رسد
کوه غم شد آب از فریاد عالمسوز من
کیست دیگر در دل شبها به فریادم رسد؟
جوش گل را گوش عاشق نغمه من مانده کرد
ناله بلبل کجا تنها به فریادم رسد
می روم از خویش بیرون پایکوبان چون سپند
تا کجا آن آتشین سیما به فریادم رسد
می توانم روز محشر شد شفیع عالمی
ناله امروز اگر فردا به فریادم رسد
در بیابانی که از گم کرده راهان است خضر
چشم آن دارم که نقش پا به فریادم رسد
تیزتر شد آتشم از نغمه خشک رباب
تن زنم تا قلقل مینا به فریادم رسد
شعله آواز، صائب برق زنگار دل است
مطربی کو تا درین سودا به فریادم رسد؟