مست ما امروز نقش تازه ای بر آب زد
شیشه می را به طاق ابروی محراب زد
در این شعر، شاعر به توصیف حال و احوال خود و تجارب زندگی پرداخته است. مستی و سرخوشی او باعث شده تا لحظاتی نو و متفاوت را تجربه کند. او با اشاره به عشق و تلاشهایش، به یادآوری کشمکشها و دردها میپردازد. همچنین، نشانههای زندگی و زیباییها را با نمادهایی چون شب، صبح، و آب درهمآمیخته است. در نهایت، شاعر به سادگی و بیخبری خود از ارتباطات عاطفی و زیباییهای زندگی اشاره میکند و این وضعیت را با حسرت و شگفتی توصیف میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مست ما امروز نقش تازه ای بر آب زد
شیشه می را به طاق ابروی محراب زد
چون بر آرم سر میان خاک و خون غلتیدگان؟
بال من سیلی به روی خنجر قصاب زد
صبح بیداری ندارد در پی این خواب گران
ورنه طوفان بارها بر روی بختم آب زد
چون صدف در دامن خود گوهر مقصود یافت
هر که گرد خویش دوری چند چون گرداب زد
خضر و سیر ظلمت و آب حیات افسانه است
تازه شد هر کس شراب کهنه در مهتاب زد
نیست راه خار در پیراهن عریان تنی
شعله آفت سر از خاکستر سنجاب زد
شعله خوی تو دست آورد بیرون ز آستین
سیلی بیطاقتی بر چهره سیماب زد
صائب از بس ساده لوحی بر خیال عارضش
بوسهها از دور امشب بر رخ مهتاب زد