شمع ما را عاقبت اشک دمادم می خورد
حاصل این بوستان را چشم شبنم می خورد
شاعر در این شعر به بررسی موضوعات مختلفی از زندگی، مرگ و سرنوشت انسانها میپردازد. او از اشک و غم، استفاده از باده و نوشیدنی، و تناقضات انسانی سخن میگوید. تصویرهایی از بلایای جنگ و نفرت، و همچنین نیکوکاری و رحمت الهی در برابر انسانها را به تصویر میکشد. شاعر به این نکته اشاره میکند که حتی در دنیای پر از درد و رنج، لطف خداوند همیشه در دسترس است و روزی انسانها از خاک به دست میآید. او همچنین به زودگذری لحظات زندگی و معنای واقعی آن اشاره میکند و به این نتیجه میرسد که انسانها در جستوجوی روزی و معیشت، در مقابله با سختیها و چالشهای زندگی هستند. در نهایت، احساسات پیچیده انسانی و تاثیرات زیبایی و خشونت را در کنار یکدیگر قرار میدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شمع ما را عاقبت اشک دمادم می خورد
حاصل این بوستان را چشم شبنم می خورد
می خورم خون از سفال و لب به دندان می گزم
وای بر آن کس که می از ساغر جم می خورد
باده لعلی نهان در سنگ اگر گردد رواست
در چنین عهدی که آدم خون آدم می خورد
شعله خاشاک را پا در رکاب رحلت است
گرمی هنگامه خط زود بر هم می خورد
لطف حق در سنگ روزی می رساند بی دریغ
بهر روزی آدمی چندین چرا غم می خورد؟
فیض اهل جود یکسان است در موت و حیات
کاروان روزی همان از خاک حاتم می خورد
پشت بر گل کرد شبنم، دید تا خورشید را
صحبت زود آشنایان زود بر هم می خورد
غوطه در خون شفق زد ماه نو تا رزق یافت
کیست کز گردون لب نانی مسلم می خورد؟
موج بی پروا زتعمیر حباب آسوده است
کی غم دلهای ما آن زلف پرخم می خورد؟
گر نگیرد پنجه اش را سیر چشمیهای حسن
تیغ او خون دو عالم را به یک دم می خورد