دیده چون تاب صفای آن بناگوش آورد؟
شبنمی چون خرمن گل را در آغوش آورد؟
شاعر در این اشعار به زیباییها و عشقهای زندگی اشاره میکند. او از زیباییهای طبیعی و احساسات عاشقانه سخن میگوید و میگوید که چشمها نمیتوانند همیشه از زیباییها سیراب شوند. همچنین به ناپایداری لحظات شادابی و جوانی اشاره میکند و یادآور میشود که برخی تجربیات پرشور هیچگاه فراموش نشدنیاند. در کل، این اشعار به نوعی ترکیبی از زیبایی، عشق و یادآوری خاطرات زندگیاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دیده چون تاب صفای آن بناگوش آورد؟
شبنمی چون خرمن گل را در آغوش آورد؟
در گلستانی که شمشاد تو آید در خرام
بهر سرو از طوق قمری حلقه گوش آورد
چشم ما بازیچه هر روی آتشناک نیست
دیگ در یارا مگر خورشید در جوش آورد
موج اگر گاهی به ساحل می کشاند خویش را
می کشد میدان که دریا را در آغوش آورد
غنچه تصویر از مستی گریبان پاره کرد
تا دل افسرده ما را که در جوش آورد
از گلاب صبح محشر هم نمی آید به هوش
هر که در آغوش یک شب آن برو دوش آورد
صائب از ما ذوق ایام جوانی را مپرس
کیست تا در خاطر آن خواب فراموش آورد