غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۳۶۲

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

دل در آن زلف کمندانداز خود را جمع کرد

کبک من در چنگل شهباز خود را جمع کرد

۲

از قفس بال و پر ما را گشادی گر نشد

اینقدر شد کز پی پرواز خود را جمع کرد

۳

بوی گل شد زیر چندین پرده رسوای جهان

در دل صدپاره ام چون راز خود را جمع کرد؟

۴

غنچه شو کزآفت گلچین سر خود را رهاند

هر گلی کز بیم دست انداز خود را جمع کرد

۵

نیست در دریای بی آرام کشتی را قرار

چون توان در عالم ناساز خود را جمع کرد؟

۶

راز صائب در زمان بیخودی رسوا نشد

بوی می در شیشه سرباز خود را جمع کرد

بازگشت به سروده‌های صائب