سر گردان چند از من آن سرو خرامان بگذرد
از غبار هستی من دامن افشان بگذرد
در این شعر، شاعر به توصیف احساسات خود در مواجهه با معشوق و زیباییهای زندگی میپردازد. او از سادگی و زیبایی "سرو خرامان" سخن میگوید که همچنان در دنیای پر از غبار و مشکلات، میگذرد. دل شاعر در آشفتگی است و احساس میکند که محبوبش به جای او به دیگری توجه دارد. شاعر به نکتهای اشاره میکند که هر کس که به دنبال آزادی و خوشبختی باشد، باید از محدودیتهای فکری و دنیوی عبور کند. همچنین، از درد جدایی و عشق ناپایدار میگوید و این که چگونه لحظات شگفتانگیز و زیبا همچنان در زندگی حاضر هستند، اما موانع و ناملایمات نیز وجود دارند. در نهایت، او شوری عمیق در قلب خود احساس میکند که نمیتواند از زیباییهای زندگی و عشق بگذرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سر گردان چند از من آن سرو خرامان بگذرد
از غبار هستی من دامن افشان بگذرد
دل زمن می گیرد و روی دلش با دیگری است
اینچنین ظلمی مگر در کافرستان بگذرد
مرکز پرگار گردون گردد از آسودگی
هر سر آزاده ای کز فکر سامان بگذرد
سر بر آرد از گریبان حیات جاودان
هر که زیر تیغ جانان از سر جان بگذرد
با دو صد امید خاک راه او گردیده ام
آه اگر از خاک من برچیده دامان بگذرد
چون من حیران توانم از تماشایش گذشت؟
آب نتوانست از آن سرو خرامان بگذرد
در حریم وصل از نومیدی من آگه است
با دهان خشک هر کس زآب حیوان بگذرد
در برون باغ بوی گل مرا دیوانه کرد
تا چها بر بلبل از قرب گلستان بگذرد
در زمین پاک صائب قطره گوهر می شود
از صدف ظلم است خشک آن ابر نیسان بگذرد