آفاق را کند به نفش مشکبار صبح
باشد بهار عنبر شبهای تار صبح
در این شعر، شاعر به توصیف مضامین صبح و شب و تضاد میان نور و تاریکی میپردازد. او صبح را به عنوان نماد حقیقت و روشنی معرفی میکند که در آن فرد باید تلاش کند تا از صدق و راستگویی دور نشود. شاعر به زوال صدق و دشواریهای زندگی اشاره میکند و بیان میکند که در این دوران پر از دروغ و تاریکی، رسیدن به روشنی و حقیقت سخت شده است. در نهایت، با اشاره به تاریکیهای درون و مشکلات روحی، شاعر به جستجوی نور و حقیقت در زندگی میپردازد و نشان میدهد که حتی در دل تاریکیها، امید و روشنی وجود دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آفاق را کند به نفش مشکبار صبح
باشد بهار عنبر شبهای تار صبح
دم را کنند صاف ضمیران شمرده خرج
از سینه می کشد نفسی را دوباره صبح
تا چشمش از ستاره فشانی نشد سفید
از وصل آفتاب نشد کامکار صبح
دست از طلب مدار درین ره، که می کشد
خورشید را ز صدق طلب در کنار صبح
زینسان که شد زمانه تهی از فروغ صدق
مشکل شود سفید درین روزگار صبح
در نور صدق محو نشود ظلمت دروغ
شب را کند به نیم نفس تارومار صبح
شب پرده پوش و روز سفیدست پرده در
باشد ازان به چشم سیه کار، بار صبح
ما را شبی است از دل فرعون تیره تر
بیهوده می برد ید بیضا به کار صبح
تاریکی لحد نشود از چراغ کم
با خاطر گرفته نیاید به کار صبح
عمرش تمام شد به نفس راست کردنی
هر چند بست پا ز شفق در نگار صبح
پیوند تیرگی به شب من زیاده شد
چندان که برد تیغ دو دم را به کار صبح
از چشم شور، خون شفق شد، به خاک ریخت
شیری که داشت در قدح زرنگار صبح
صائب زمین پاک کند دانه را گهر
از ابر دیده، قطره چندی ببار صبح