غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۲۹۰

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

منه چو ساده دلان دل به کامرانی صبح

کی طی شود به دو دم پیری و جوانی صبح

۲

زمان شادی افلاک را دوامی نیست

به قدر مد شهاب است شادمانی صبح

۳

کند ز باده گران رطل خویش را دل شب

کسی که با خبرست از سبک عنانی صبح

۴

شمرده دار نفس در حریم ساده دلان

که می پرد ز نفس رنگ ارغوانی صبح

۵

سپهر سفله سخی با گشاده رویان است

بود ز خرده انجم گهر فشانی صبح

۶

مشو ز صحبت پیران زنده دل غافل

که نیست یک دو نفس بیش زندگانی صبح

۷

دلت کباب ز خورشید طلعتی نشده است

چه لذت است ترا از نمک فشانی صبح؟

۸

ترا که نیست امیدی به خواب رو صائب

که تلخ کرد مرا خواب، دیده بانی صبح

بازگشت به سروده‌های صائب