نیست روی عرق آلود به گوهر محتاج
نبود حسن خداداد به زیور محتاج
این شعر به بیان استقلال و خودکفایی انسانها و عدم نیاز آنها به زینتها و نشانههای مادی برای رسیدن به کمال و زیبایی میپردازد. شاعر اشاره میکند که افراد بزرگ و راستین به عوامل ظاهری و مادی نیاز ندارند و از درون خود به اصل و حقیقت دست مییابند. او به نمادهایی چون پیراهن یوسف، سرپوش خورشید و سلطنت اشاره میکند تا نشان دهد که ارزشها و زیباییها وابسته به چیزهای مادی نیستند و انسانهای کامل نیازی به اینها ندارند. در نهایت، شاعر میگوید که سخن حکمتآمیز نیز به خودی خود ارزشمند است و نیازی به تزیینات و ظاهر ندارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نیست روی عرق آلود به گوهر محتاج
نبود حسن خداداد به زیور محتاج
پرده پوشی چه ضرورست نکونامان را؟
نیست پیراهن یوسف به رفوگر محتاج
خوان خورشیدی به سرپوش چه حاجت دارد؟
سرآزاده ما نیست به افسر محتاج
رهبری نیست به از صدق طلب رهرو را
نیست از راست روی خامه به مسطر محتاج
نیست از چاشنی خاک قناعت خبرش
مور تا هست به شیرینی شکر محتاج
سلطنت چاره لبی تشنگی حرص نکرد
که به یک جرعه آب است سکندر محتاج
هر فقیری که شود از در دل رو گردان
می شود زود به دریوزه صد در محتاج
نیست با مهد زمین مردم کامل را کار
طفل تا شیر خورد، هست به مادر محتاج
نبود حاجت افسانه گرانخوابان را
نیست این کشتی پر بار به لنگر محتاج
کند از رحم سبکدوش، گرانباران را
ورنه درویش نباشد به توانگر محتاج
نیست در خاطر آزاده تردد را راه
سرو چون آب نباشد به سراسر محتاج
صائب از قحط سخندان چه به من می گذرد
به سخن کش نشود هیچ سخنور محتاج!