غباری بجا از زمین مانده است
بخاری ز چرخ برین مانده است
در این شعر، شاعر به بررسی وضعیت رقتبار انسانها و جامعه میپردازد. او از غبار و بخاری که بر زمین مانده و چیزهایی که از گذشته باقی ماندهاند، سخن میگوید. عقل انسانها را میبیند که پریده و زندگی ساده و سخت تنگدستان را توصیف میکند. او اشاره به بزرگان دین و مظاهر اجتماعی میکند که تنها ظواهر آنها باقی مانده و عمق معنایی در آنها دیده نمیشود. در نهایت، شاعر از خود به عنوان یک موجود حاضر در این دنیا یاد میکند و اگر هنوز سخنی راستین یا اثری از خود برجای گذاشته باشد، بر آن تاکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
غباری بجا از زمین مانده است
بخاری ز چرخ برین مانده است
ز گل خار مانده است و از می خمار
چه ها از که ها بر زمین مانده است
پریده است عقل از سر مردمان
نگین خانه ها بی نگین مانده است
به این تنگدستان ز ارباب حال
لباس فراخ آستین مانده است
همین ریش و دستار و عرض شکم
بجا از بزرگان دین مانده است
ز ازرق لباسان خورشید روی
همین یک سپهر برین مانده است
منم صائب امروز بر لوح خاک
اگر یک سخن آفرین مانده است