خود به خود چشم تو در گفتارست
بیخودی لازمه بیمارست
این شعر به تأمل در عواطف انسانی و چالشهای زندگی اشاره دارد. شاعر از بیخودی و بیماری روحی سخن میگوید و به این نکته توجه میکند که زیبایی و حقیقت در گفتار و رفتار انسان نهفته است. او به تضاد میان زیبایی و زشتی، زندگی و مرگ، و عقل و جهل اشاره میکند. همچنین، احساساتی مانند غم و ماتم را به تصویر میکشد و تأکید میکند که دنیا میتواند در نگاه انسان زشت و بیمعنا به نظر برسد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که عواطف انسانی و جستجوی حقیقت، راهنما و مشعل زندگی هستند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خود به خود چشم تو در گفتارست
بیخودی لازمه بیمارست
با حدیث لب جان پرور او
بوی گل چون نفس بیمارست
رزق اهل نظر از پرتو حسن
روزی آینه از دیدارست
فلک بی سر و پا فانوسی است
که چراغش ز دل بیمارست
تو نداری سر سودا، ورنه
یوسفی در سر هر بازارست
دل به ماتمکده خاک مبند
گر دل زنده ترا در کارست
ریگ این بادیه خون آشام است
خاک این مرحله آدمخوارست
سربلندی ثمر بی برگی است
خار را جا به سر دیوارست
سینه چاکان ترا چون گل صبح
مغز آشفته تر از دستارست
در تن مرده دلان رشته جان
پر کاهی است که بر دیوارست
عقل و فطرت به جوی نستانند
دوردور شکم و دستارست
سیر و دور فلک ناهموار
چون تو هموار شوی هموارست
بر من از زهر ملامت صائب
هر سر موی، زبان مارست