زیر بال است پناهی که مراست
شمع بالین بود آهی که مراست
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق و درونی خود میپردازد. او از پناهی که در زیر بال محبت و رحمت خود دارد سخن میگوید و به شمعی که بر بالینش قرار دارد، اشاره میکند که نماد امید و روشنایی است. شاعر از خود میپرسد که چه کسی میتواند با او در جنگ باشد، چرا که درد و اشک به عنوان سپاهیانش همواره در کنار او هستند. او به ضعف و سردی احساساتش اشاره میکند و میگوید که دل، توشه راهش است و نمیتواند بار رفقایش را به دوش بکشد. قدرتی که او را به عقب میکشاند، به نوعی به ناامیدی و احساس ناتوانی تبدیل میشود. شاعر در ادامه، ارزش عشق و محبت را بیان میکند و میگوید اشک و آه خود را نمیتواند با گوهری عوض کند. او همچنین بر این نکته تأکید میکند که در داشتن رحمت الهی نباید خجل باشد و بیان میکند که خودش را مانند حبابی در دریای گوهری میبیند. در نهایت، به زیبایی نگاه و احساسات عاشقانهاش اشاره کرده و بر اهمیت قناعت و سادگی تأکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زیر بال است پناهی که مراست
شمع بالین بود آهی که مراست
کیست با من طرف جنگ شود؟
اشک و آه است سپاهی که مراست
آه سرد و نفس سوخته است
صبح عید و شب ماهی که مراست
در سفر بار رفیقان نشوم
دل بود توشه راهی که مراست
دست قدرت به قفا می پیچد
برق را مشت گیاهی که مراست
به دو صد دانه گوهر ندهم
در جگر رشته آهی که مراست
چون نباشد خجل از رحمت حق؟
بیگناهی است گناهی که مراست
آن حبابم که درین بحر گهر
سر پوچ است کلاهی که مراست
صیقل حسن بود دیده پاک
رخ مگردان ز نگاهی که مراست
بال پرواز هزاران چشم است
از قناعت پر کاهی که مراست
شاهد شور محبت صائب
روی زردست گواهی که مراست