از وصل صدف گهر گریزان است
بر حسن غریب، خانه زندان است
در این شعر، شاعر احساسات و حالات مختلف عشق و تنهایی را توصیف میکند. او به زیباییهای ناممکن اشاره میکند و میگوید که زیبایی حقیقی در تنهایی و دل شکستگی نهفته است. همچنین به تجربههای عاشقانه و غمهای دل اشاره کرده و تأکید میکند که عشق همیشه با دلتنگی و غم همراه است. شاعر به نبود آرامش در زندگی عشق و به عدم درک عمیق عشق اشاره میکند و میگوید که هرگز دل عاشقان بیغم نیست. او نقش تنهایی را در درک خود و زندگی فردی مهم میداند و در نهایت، زندگی خود را نیز در همین حالت پریشانی و ناآرامی توصیف میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از وصل صدف گهر گریزان است
بر حسن غریب، خانه زندان است
خلوت طلب است حسن سنگین دل
از شش جهت حرم بیابان است
زآنهاکه گذشت بر سر مجنون
بید مجنون هنوز لرزان است
در سینه پر ز ناوک من، دل
شیری است که خفته در نیستان است
دیوانه دروغگو نمی باشد
بر سنگ محک دروغ بهتان است
چون آینه هر که بینشی دارد
در چهره خوب و زشت حیران است
از روی گشاد، فیض می بارد
در خنده برق امید باران است
سررشته عمر مسندآرایان
ممدود به قدر مد احسان است
از سینه گرم آه پیرایان
تا باغ بهشت یک خیابان است
عزلت طلبی که نام می جوید
دامی است که زیر خاک پنهان است
هرگز دل اهل عشق بی غم نیست
در قطره ما همیشه طوفان است
باشند چو گوی خلق سرگردان
تا قامت چرخ همچو چوگان است
آن کس که شناخت ذوق تنهایی
از سایه خویشتن گریزان است
با خویش کسی که مغزی آورده است
چون پسته به زیر پوست خندان است
عمری است که روزگار من صائب
چون روزی اهل دل پریشان است