تا نافه زلف مجلس آراست
آهوی حواس، دشت پیماست
این شعر به توصیف زیباییهای عشق و دلباختگی میپردازد. شاعر با استفاده از تشبیهات زیبا، چشمان معشوق را به شرابخانه و ابروی او را به قبله تماشا تشبیه کرده است. او احساسات درونی خود را بیان کرده و از شوق و دلتنگیاش برای معشوق میگوید. شاعر به تنگی معاش و نگرانی از روزگار اشاره میکند، اما در عین حال میگوید که عشق و محبت میتواند انسان را از غم و نگرانیها دور کند. او به این نتیجه میرسد که زندگی باید بر مدار عشق بچرخد و هر فیضی که به انسان میرسد، نتیجه محبت و ارتباط با معشوق است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تا نافه زلف مجلس آراست
آهوی حواس، دشت پیماست
چشم تو شرابخانه دل
ابروی تو قبله تماشاست
قفل دل زنگ بسته ما
موقوف کلید بال عنقاست
اندیشه رزق، تنگ چشمی است
تا خرمن نه سپهر برجاست
از زیر سایه خیمه چرخ
مجنون مرا هوای صحراست
این دایره های آتشین سیر
سرگشته نقطه سویداست
نقشی به مراد اگر نشیند
بازی نخوری که آن نه از ماست:
کز پرتو دست جامه پیرا
سوزن در کار خویش بیناست
گر روی جهان ز ما بگردد
غم نیست چو روی عشق با ماست
سودای چنین که یاد دارد؟
جان باخته ایم و صرفه با ماست
هر فیض که می رسد به صائب
از روح پر از فتوح ملاست