شراب نامرادی بی خمارست
به قدر تلخی این می خوشگوارست
در این شعر، شاعر به مضامین عشق و احساسات عاشقانه پرداخته است. او از تلخی شراب صحبت میکند که به اندازهای شیرین است و لبهای سیراب به کشت عاشقان منجر میشود. همچنین به چشم معشوق اشاره میکند که هم باعث درد و رنج است و هم خود بیمار است. شاعر بر این نکته تأکید میکند که باید به دیدن معشوق قانع بود، زیرا سؤال و کنجکاوی فقط بر درد دل میافزاید. شعر همچنین به خشم و دل سیاه اشاره دارد و از مشکلاتی که در عشق ممکن است پیش بیاید، میگوید. در نهایت، شاعر بر اهمیت داشتن دل پاک و صمیمی در عشق تأکید میکند و به روشنایی و زیبایی عشق اشاره دارد که فقط با دل بیغبار قابل درک است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شراب نامرادی بی خمارست
به قدر تلخی این می خوشگوارست
جواب خشک ازان لبهای سیراب
به کشت عاشقان ابر بهارست
ازان چشم تو رنجورست دایم
که هم بیمار و هم بیماردارست
ز چشم یار قانع شو به دیدن
که پرسش بر دل بیمار بارست
نمی خیزد سپند از جا ز حیرت
در آن محفل که آن آتش عذارست
صبا را منفعل دارد ز جولان
اگر چه بوی گل دامن سوارست
بود لازم غضب را دل سیاهی
پلنگ از خشم، دایم داغدارست
وصال آفتاب عالم افروز
نصیب شبنم شب زنده دارست
به نرمی کن زبان خصم کوتاه
که عاجز از نمد، دندان مارست
گذشتن مشکل است از سینه صافان
که در گل پای سرو از جویبارست
محک را از سیه رویی برآرد
زر سرخی که کامل در عیارست
رخ مقصود بی پرده است صائب
اگر آیینه دل بی غبارست