مرا از تیره بختی شکوه بیجاست
که عنبر نیل چشم زخم دریاست
در این شعر، شاعر از تیرهبختی و غم و اندوه خود شکوه میکند و بیان میکند که چشمانش به مانند دریا تحت تأثیر چشمزخمها قرار گرفتهاند. او احساس دلتنگی و ناامیدی دارد و دلیلههای خوشی و کامیابی را در غفلت و بیخیالی جستجو میکند. شاعر به این نکته اشاره دارد که افراد قانع هرگز درد را نمیشناسند و کسانی که دل شاداب دارند میتوانند به آرامش و بهشت دست یابند. با وجود این، معاش و رزق برای او همچنان سخت و پراشکال است. دنیا را در دیدگان خود بهعنوان آیینهای از درد و زاری میبیند و عشق را به عنوان نوری میشمارد که میسازد یا ویران میکند. در پایان هم اشارهای به زحمات خود و محدودیتهای مالیاش دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مرا از تیره بختی شکوه بیجاست
که عنبر نیل چشم زخم دریاست
ز دلتنگی، سواد دیده مور
مرا پیش نظر دامان صحراست
خمار نامرادی هوش بخش است
شراب کامرانی غفلت افزاست
نباشد قانعان را درد نایافت
دل خرسند را جنت مهیاست
چو مرجان رزق ما خون است، هر چند
عنان بحر در سرپنجه ماست
جهان در دیده اش آیینه زاری است
به نور عشق هر چشمی که بیناست
بر آن صاحب سخن رحم است صائب
که دخلش منحصر در دخل بیجاست!