از خود گذشتگان را آیینه بی غبارست
پیوسته صاف باشد بحری که بیکنارست
این شعر به بررسی ویژگیهای انسانهای واقعی و عشق میپردازد. شاعر میگوید که انسانهای باگذشت و خوب، مانند آینهای صاف هستند و همیشه در کنار یکدیگر قرار میگیرند. او به عشق و دلبستگی اشاره میکند و میگوید که عاشق واقعی از انزوا دور است و زیباییها در کنار هم معنا مییابند. همچنین، عشق را بهعنوان امری دشوار و همراه با رنج معرفی میکند. در نهایت، شاعر به حالتی از سرگشتگی و بیقراری اشاره دارد که ناشی از عشق و جدایی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از خود گذشتگان را آیینه بی غبارست
پیوسته صاف باشد بحری که بیکنارست
آن را که خلق خوش هست تنها نمی گذارند
کی بی حریف ماند رندی که خوش قمارست؟
با ناز برنیایند اهل نیاز هرگز
گل گر پیاده باشد در بلبلان سوارست
دیوانه را ملامت اسباب خنده گردد
بر کبک مست سختی دامان کوهسارست
عاشق ز خاکساری بی بهره است از وصل
دیوار بوستان را از گل نصیب، خارست
تا دل برید ازان زلف از سر نهاد شوخی
چشم به خواب رفته است دامی که بی شکارست
از خون مرده صائب سنگین ترست خوابت
جایی که هر رگ سنگ چون نبض بیقرارست