از خودگذشتگان را آیینه بی غبارست
پیوسته صاف باشد بحری که بی کنارست
این شعر به زیبایی فطرت انسانی و ارزشهای والای آن میپردازد. شاعر از خودگذشتگی و روحیهی ایثار را ستایش میکند و بر پاکی و شفافیت دلهای بزرگ تأکید مینماید. او به تضاد بین دنیا و حقیقت اشاره میکند و میگوید که زندگی واقعی در لطف و دوستی نهفته است. همچنین، شاعر از عشق و درد میگوید و بر این نکته تأکید دارد که عاشق واقعی، در برابر سختیها مسلط و مقاوم است. او به کمال انسانی و اعتبار در رابطههای اجتماعی اشاره میکند و به این نکته میپردازد که انسانها با کردار خود میتوانند جلال و شکوه یا زشتی را ایجاد کنند. در نهایت، او بر پیوند انسان با عشق و حقیقت تأکید میکند و میگوید که انسانهای بیقرار و عاشق، همواره به حقیقت نزدیکترند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از خودگذشتگان را آیینه بی غبارست
پیوسته صاف باشد بحری که بی کنارست
دنیا طلب محال است در خاک و خون نغلطد
موج سراب این دشت شمشیر آبدارست
ته جرعه خزان است رنگ شکسته من
رنگ شکفته تو سرجوش نوبهارست
دلجویی حریفان بالاترست از برد
از باختن شود شاد رندی که خوش قمارست
از درد و داغ عاشق بر خویشتن نلرزد
آتش بود گلستان بر زر چو خوش عیارست
چون شعله سرکش افتاد محتاج خار و خس نیست
سودا چو گشت کامل مستغنی از بهارست
گر اعتبار ناقص باشد کمال مردم
بی اعتباری ما موقوف اعتبارست
مجبور حق نگردد آلوده معاصی
بد کردن خلایق برهان اختیارست
از آفتاب پرتو صائب جدا نباشد
واصل بود به جانان جانی که بیقرارست