عقل را گوشه سرایی هست
عشق را دشت دلگشایی هست
این شعر به بیان تضاد بین عشق و عقل میپردازد. عشق بهعنوان یک دشت وسیع و آزاد توصیف میشود که راهی بینشان دارد و عقل بهعنوان راهی با نشانهها و محدودیتها معرفی میشود. شاعر نشان میدهد که هر چیزی در این دنیا عیب و نقصهایی دارد و هیچ کس بیعیب نیست. همچنین بر اهمیت عشق و احساسات در زندگی تأکید کرده و یادآور میشود که زیباییها و شادیها در دل عشق وجود دارند. در نهایت، شاعر به جستجوی معانی عمیق زندگی و درک احساسات میپردازد و به خواننده میگوید که باید از محدودیتها عبور کند و به دشت وسیع عشق قدم بگذارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عقل را گوشه سرایی هست
عشق را دشت دلگشایی هست
راه عشق است بی نشان، ورنه
در ره عقل نقش پایی هست
مرو از ره که این بیابان را
طرفه موج غلط نمایی هست
داغ ما زود به نمی گردد
گل این باغ را وفایی هست
بی عوض نیست هر چه می گیرند
نی بی برگ را نوایی هست
نیست بی عیب هیچ موجودی
روی آیینه را قفایی هست
خانه ای را که نیست دربانی
چین ابروی بوریایی هست
سایه اهل جود، بال هماست
باده پیش آر تا هوایی هست
در گریبان ز بوی پیرهنت
غنچه را باغ دلگشایی هست
چشم بیمار اگر شفا یابد
دل بیمار را شفایی هست
اگر ز خود برون توانی رفت
دامن دشت دلگشایی هست
چون قلم، شاهراه معنی را
می روم تا شکسته پایی هست
وسعت مشربی اگر داری
همه جا باغ دلگشایی هست
برو ای داغ فکر دیگر کن
در دل اهل درد جایی هست
شعله تا این زمان نمی داند
که سپند مرا صدایی هست
صائب ساده دل چه می داند
که اشارات یا شفایی هست