در خاک وطن چند توان ره به عصا رفت؟
کو وادی غربت که توان رو به قفا رفت
این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر درباره وطن، غربت، و عواقب زندگی میپردازد. شاعر از سفر به وطن به دلیل مشکلات و محنتها سخن میگوید و از دردهای ناشی از دوری و غفلت از روز جزا مینالد. او به سختیهای زندگی و احساساتی که در اثر آن به وجود میآید، اشاره میکند و میگوید که دیگر نمیتواند از دعا و امید دست بردارد. تصویرهای زیبایی از طبیعت و احساس ناپایداری در زندگی و عشق به وطن نیز در این شعر وجود دارد. در نهایت، شاعر به نقطهای میرسد که از تجربیات تلخ خود سخن میگوید و میل به نزدیکی به خداوند و یاری میطلبد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در خاک وطن چند توان ره به عصا رفت؟
کو وادی غربت که توان رو به قفا رفت
از بس قدح تلخ مکافات کشیدم
از خاطر من دغدغه روز جزا رفت
خضر ره ارباب طلب، عزم درست است
آواره شد آن کس که پی راهنما رفت
تا چند توان دست دعا داشت بر افلاک؟
این زور در ایام که بر دست دعا رفت؟
آن روز که خورشید قدح چهره برافروخت
رنگ ادب از چهره گلزار حیا رفت
بر حاصل ما چون جگر برق نسوزد؟
از روی خزان رنگ ز بی برگی ما رفت
چون از لب پیمانه من زهر نریزد؟
صائب به من از گردش ایام چها رفت