در ظاهر اگر پشت به من همچو کمان داشت
لیک از ته دل روی توجه به نشان داشت
در این شعر، شاعر به ذکر احساساتی عاطفی و یادآوری محبتهای گذشته میپردازد. او به زیبایی و جذابیت محبوبش اشاره میکند و به رابطهای که روزگاری پر از شادی و عشق بود، حسرت میزند. شاعر با غم و اندوه از فقدان آن عشق و دلتنگی برای روزهای خوش سخن میگوید و این احساسات را با تصاویری از طبیعت و باغی پر از گل و عواطف پیچیده بیان میکند. او همچنین به عدم درک دیگران از درد خودش اشاره کرده و بیان میکند که هر چند به نظر میرسد که دیگران از عشق و زیبایی بهرهمندند، اما او همچنان در زنجیر اندوه خود اسیر است. در پایان، شاعر از دلسوختگی خویش و زخمهای عاطفیاش صحبت میکند و نشان میدهد که این داغ همواره با اوست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در ظاهر اگر پشت به من همچو کمان داشت
لیک از ته دل روی توجه به نشان داشت
آن عهد کجا رفت که آن دلبر پرکار
ما را به ته دل، دگران را به زبان داشت
اکنون نظرم کاسه دریوزه اشک است
آن رفت که غمخانه من آب روان داشت
نرگس طرف چشم سخنگوی تو گردید
از بی بصران شرم توقع نتوان داشت
پیوسته درین باغ، دلم چون گل رعنا
رویی به بهار و رخ دیگر به خزان داشت
دلگیری من نیست ازین باغ، نوآموز
در بیضه مرا شوق قفس بال فشان داشت
انگشت نما بود ز نادیدگی خلق
هر کس چو مه نو لب نانی ز جهان داشت
هرگز به سر خود قدمی راه نرفتم
در بادیه زنجیر مرا ریگ روان داشت
تا چشم گشودم من دلسوخته صائب
چون داغ، مرا لاله عذاری به میان داشت