چون سرو به غیر از کف افسوس برم نیست
از توشه به جز دامن خود بر کمرم نیست
این شعر به بیان احساسات عمیق و دردهای درونی شاعر میپردازد. شاعر احساس تنهایی و ناامیدی میکند و به محدودیتها و کمبودهای خود اشاره دارد. او به دلایل مختلفی از جمله فقدان عشق و ارتباطات، دلتنگی و حسرت را تجربه میکند. شاعر در توصیف وضعیت خود از تشبیهات و نمادهای مختلفی استفاده میکند، مانند "سرو" و "تیغ" که نشاندهنده سختیها و چالشهای زندگیاش هستند. همچنین زندان فراموشی و عدم ارتباط با عزیزانش احساس گمگشتگی را به تصویر میکشد. در نهایت، شاعر از ناامیدی خود مینالد و حس میکند که هیچ چیز نمیتواند به او امید بخشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چون سرو به غیر از کف افسوس برم نیست
از توشه به جز دامن خود بر کمرم نیست
بال و پر من چون شرر از سوختگان است
هر جا نبود سوخته ای بال و پرم نیست
چون تیغ، مرا سختی ایام فسان است
هر سنگ، کم از دست نوازش به سرم نیست
چون سیل درین دامن صحرای غریبی
غیر از کشش بحر دگر راهبرم نیست
از فرد روان خجلت صد قافله دارم
هر چند به جز درد طلب همسفرم نیست
چون آینه و آب نیم تشنه هر عکس
نقشی که ز دل محو شود در نظرم نیست
هر کس که مرا دید چو من سوخته دل شد
داغی که نسوزد جگری بر جگرم نیست
چون غنچه تصویر، دلم جمع ز تنگی است
امید گشایش ز نسیم سحرم نیست
از دست عنان داده تر از موج سرابم
هر چند که از منزل و مقصد خبرم نیست
زندان فراموشی من رخنه ندارد
در مصرم و هرگز ز عزیزان خبرم نیست
صائب همه کس می برد از شعر ترم فیض
استادگی بخل در آب گهرم نیست