بی روی تو چشم از همه خوبان نتوان بست
یوسف چو نباشد در کنعان نتوان بست
این شعر به زیبایی و ناپایداری عشق و وابستگی به معشوق اشاره دارد. شاعر میگوید بدون وجود محبوب نمیتوان به دیگران دل بست و حتی زیباییهای دنیا هم به چشم نمیآید. او بیان میکند که در غیاب محبوب، هر چیزی بیمعناست و تلاش برای فراموشی یا جدایی از او ناکام خواهد بود. همچنین به وفاداری و شکنندگی عهد و پیمان در عشق اشاره میکند. در نهایت، شاعر از زیباییهایی همچون صفاهان حرف میزند، اما باز هم بر این نکته تأکید دارد که دل به این زیباییها بسته نمیشود مگر با حضور معشوق.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بی روی تو چشم از همه خوبان نتوان بست
یوسف چو نباشد در کنعان نتوان بست
تا بوی گلی سلسله جنبان نسیم است
بر ما ره آمد شد بستان نتوان بست
هر چند که چون دل گهری رفته ز دستم
تهمت به سر زلف پریشان نتوان بست
امروز که دست ستم ناز درازست
بر سینه ره کاوش مژگان نتوان بست
در کیش سر زلف که هم عهد شکست است
زنار توان بستن و پیمان نتوان بست
در آتشم از محرمی آینه تو
هر چند در خلد به رضوان نتوان بست
صائب پر و بالی بگشا موسم هندست
دل را به تماشای صفاهان نتوان بست