از مرگ به ما نیم نفس بیش نمانده است
یک گام ز سیلاب به خس بیش نمانده است
این شعر به بیان احساس فانی بودن و نزدیکی به مرگ میپردازد. شاعر اشاره میکند که زمان عمرش پایان یافته و تنها چند نفس بیشتر نمانده است. او به نازک شدن پیوند بین جان و تن و نیز به حسرتها و غمهای زندگی میپردازد. با توصیفهایی همچون برگ خزان و شمع در حال خاموشی، احساس ناامیدی و کمرنگ شدن عشق و زیبایی را بیان میکند. در نهایت، شاعر از کسی دعوت میکند که در این آخرین لحظات کنار او باشد، زیرا زمان برای زندگی به سرآمده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از مرگ به ما نیم نفس بیش نمانده است
یک گام ز سیلاب به خس بیش نمانده است
نازک شده سر رشته پیوند تن و جان
مرغی به لب بام قفس بیش نمانده است
چون برگ خزان دیده و چون شمع سحرگاه
از عمر مرا نیم نفس بیش نمانده است
در ناله دلها ز اجابت اثری نیست
نالیدن پوچی ز جرس بیش نمانده است
نه کوهکنی هست درین عرصه نه پرویز
آوازه ای از عشق و هوس بیش نمانده است
زان حسن گلوسوز که صد تنگ شکر بود
از غارت خط، بال مگس بیش نمانده است
وقت است چو خورشید درآیی به کنارم
کز عمر مرا یک دو نفس بیش نمانده است
بر روی زمین صائب و بر چرخ مسیحا
در انفس و آفاق دو کس بیش نمانده است