یک دلشده در دام نگاهت نگرفته است
در هاله آغوش، چو ماهت نگرفته است
این شعر دربارهی ابراز عشق و شیدایی شاعر نسبت به معشوقش است. شاعر بیان میکند که هیچکدام از ستمها و زیباییهای معشوق نتوانسته او را از احساساتش دور کند. او به توصیف زیباییهای معشوق و تأثیر آن بر خود میپردازد و نشان میدهد که چگونه آغوش و نگاه محبوبش او را در خود غرق کرده است. از طرف دیگر، به احساس ناامیدی و درد ناشی از این عشق نیز اشاره میکند و درخواست رحم و محبت برای روزهای سختش را دارد. در پایان، شاعر به میخانه و زندگیهای پر از عشق و لذت دعوت میکند و میگوید که هیچ کس از نگاه معشوقش بیخبر مانده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یک دلشده در دام نگاهت نگرفته است
در هاله آغوش، چو ماهت نگرفته است
مغرور از آنی که چو خود عربدهجویی
تیغ ستم از دست نگاهت نگرفته است
زان خنده زنی بر من بی برگ که هرگز
آتش نفسی نبض گیاهت نگرفته است
در باغ جهان شاخ گلی نیست که صد دست
سرمشق شکستن ز کلاهت نگرفته است
چشم سیهی نیست که خواباندن شمشیر
تعلیم ز مژگان سیاهت نگرفته است
سیب ذقنی نیست درین باغ که صد بار
گلگونه رنگ از رخ ماهت نگرفته است
آخر که رسد در تو، که دلهای سبکسیر
دامن به سبکدستی آهت نگرفته است
رحمی به سیه روزی ما سوختگان کن
تا زنگ خط آیینه ماهت نگرفته است
برگرد به میخانه ازین توبه ناقص
تا پیر خرابات به راهت نگرفته است!
آن کس که زند خنده به بیهوشی صائب
پیمانهای از دست نگاهت نگرفته است