غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۱۴۹

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

چشمی که نظرباز به آن طاق دو ابروست

دایم دو دل از عشق چو شاهین ترازوست

۲

بی نرگس گویا، به سخن لب نگشاییم

ما را طرف حرف همین چشم سخنگوست

۳

بس خون که کند در دل مرغان چمن زاد

این حسن خداداد که با آن گل خودروست

۴

در پرده بینایی من نقش دویی نیست

هر داغ پلنگم به نظر دیده آهوست

۵

تا غنچه نگردیم دل ما نگشاید

در خلوت ما رطل گران کاسه زانوست

۶

در روز به مجلس مطلب دختر رز را

صحبت به شب انداز، که صحبت گل شب بوست

۷

صائب چه خیال است که از سینه کند یاد؟

هر دل که گرفتار در آن حلقه گیسوست

بازگشت به سروده‌های صائب