محو رخ زیبای تو فارغ ز جهان است
بیداری حیرت زدگان خواب گران است
در این شعر، شاعر از زیبایی معشوق و تاثیر آن بر وجود انسان سخن میگوید. او احساس میکند که محو زیبایی محبوبش، او را از دنیا و واقعیتهای آن بیخبر کرده است. بیداری و آگاهی دیگران برای او خواب سنگینی به نظر میرسد و فرار از دنیای مادی فایدهای ندارد؛ زیرا دل او همچنان درگیر عشق و توجه به سالک، یعنی عاشق واقعی است. او به تضاد میان سادگی و سنگینی دنیای مادی اشاره میکند و به تنهایی درون خود در مقایسه با جمعیت و صحبتهای زمانه میپردازد. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که سفر عشق نیازمند فداکاری و شجاعت است و نباید ذهن را مشغول مسائلی کرد که از حقیقت عشق دور میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
محو رخ زیبای تو فارغ ز جهان است
بیداری حیرت زدگان خواب گران است
پوشیدن چشم از دو جهان سود نبخشد
مادام که دل در بر سالک نگران است
تا دست برآورده ام از خرقه تجرید
بر پیکر من بند قبا بند گران است
پیداست چو ابر تنک جلوه خورشید
در پرده چشمی که خیال تو نهان است
چون سیل، طلبکار ترا سنگ ملامت
در قطع بیابان طلب، سنگ فسان است
در مشرب من خلوت اگر خلوت گورست
بسیار به از صحبت ابنای زمان است
صائب مکن اندیشه جان در سفر عشق
کاین مرحله را ریگ روان خرده جان است