خورشید ترا از خط شبرنگ وبال است
چون سایه قدم پیش نهد وقت زوال است
این شعر به توصیف حالتی از زندگی و دشواریهای آن میپردازد. شاعر ابتدا به تأثیرات خورشید بر زندگی اشاره میکند و میگوید که سایهها در زمان زوال برای او پیش میآیند. او از بیباکی خود در برابر مشکلات سخن میگوید و به ناپایداری دنیا اشاره میکند. در ادامه، شاعر نسبت به خطراتی که ممکن است باعث افت یا نابودی شود، هشدار میدهد و به اهمیت آرامش و ثبات در زندگی میپردازد. او همچنین به احساسات درونی و گرفتار شدن در مشکلات اشاره میکند و در نهایت، به غم و ملالی که در دل دارد، میپردازد. شعر بیانگر تضاد بین زیبایی و دشواریهای زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خورشید ترا از خط شبرنگ وبال است
چون سایه قدم پیش نهد وقت زوال است
از خنجر سیراب نترسد جگر ما
هر چند که می صاف بود مفت سفال است
هر دانه که از آبله دست نشد سبز
زنهار مکن میل که آن تخم وبال است
در سلسله آبله دست توان یافت
امروز درین دایره آبی که حلال است
موقوف به آسایش چرخ است قرارم
هر کار که موقوف محال است، محال است
از بس که گرفتار گرفتاری خویشم
هر حلقه دامم به نظر چشم غزال است
بر بستر گل وقت خزان تکیه نماید
آن را که ز طاوس، نظر بر پر و بال است
صائب سخن غنچه نشکفته همین است
جمعیت دل در گره سخت ملال است