سرگرم تمنای تو فارغ ز گزندست
مجنون ترا دانه زنجیر سپندست
این شعر به بیان احساسات عاشقانه و تمناهای عمیق عاشق میپردازد. شاعر با غزالی که نماینده معشوق است، سر و کار دارد و در عین حال به درد و رنجهای عاشقانه اشاره میکند. او از خلاصی از دنیا و بیقراری ناشی از عشق سخن میگوید و نشان میدهد که عاشق را نمیتوان به سادگی با لذتهای دنیوی راضی کرد. در مقابل، عشق واقعی و عمیق در جایی فراتر از ظاهر و مادیات است و به حقیقتی معنوی اشاره دارد. شاعر با استفاده از تصاویر و تشبیهات زیبا، از غمها و شادیهای عشق میگوید و به عمق وجود انسان و عواطف آن پرداخته است. در نهایت، عشق را امری الهی و فراتر از مرزهای دنیوی معرفی میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سرگرم تمنای تو فارغ ز گزندست
مجنون ترا دانه زنجیر سپندست
با خانه به دوشان چه کند خانه خرابی؟
ایمن بود از سیل زمینی که بلندست
آنجا که غزال تو کند سرکشی آغاز
یک حلقه ز پیچ و خم صیاد، کمندست
بی ریزش باران دل مستان نگشاید
از ابر خورد آب، دماغی که بلندست
از خنده کنان خون به دل عقده گشایان
در ظاهر اگر غنچه ما بیهده خندست
دل را نخراشد نفس مردم آزاد
نی را اثر ناله ز بسیاری بندست
از کامروایان دل بیدار مجویید
در خواب رود هر که بر این پشت سمندست
در کعبه و بتخانه اقامت نکند عشق
این سیل سبکسیر، سبکبار ز بندست
خاموش که در مشرب دریاکش عاشق
تلخی که گوارا نشود تلخی پندست
دستی که به دل عاشق بیتاب گذارد
در گردن معشوق ز انداز بلندست
با نامه پیچیده شود حشر، قیامت
از حیرت روی تو زبانی که به بندست
کوته نظران آنچه شمارند سعادت
چون دیده دل باز شود حسرت چندست
از خویش برون آی که پیراهن بادام
از پوست چو زد خیمه برون، پرده قندست
صائب به جز از معنی بیگانه ما نیست
امروز غزالی که سزاوار کمندست