زلف تو کشاکش به رگ جان من انداخت
رخسار تو اخگر به گریبان من انداخت
این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره دارد و احساسات عمیق شاعر نسبت به او را بیان میکند. زلف معشوق به جان شاعر آسیب میزند و چهرهاش همچون جرقهای در دل او تاثیر میگذارد. زیبایی او سبب حیرت و سردرگمی شاعر میشود و عشقش همچون برقی در دل او برق میزند. در نهایت، شاعر به بازی با عشق و احساسات خود میپردازد و این احساسات را به عنوان زنجیری بر گردن ایمانش میداند. شعر به شکل بسیار هنری و مجازی، عمق عشق و وابستگی شاعر به معشوق را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زلف تو کشاکش به رگ جان من انداخت
رخسار تو اخگر به گریبان من انداخت
حسن تو که چون کشتی طوفان زده می گشت
لنگر به دل و دیده حیران من انداخت
سیماب کند سلسله گردن شیران
برقی که محبت به نیستان من انداخت
یک حلقه کند سلسله عمر ابد را
تابی که میانش به رنگ جان من انداخت
تا همت من دست به بازیچه برآورد
نه گوی فلک در خم چوگان من انداخت
فانوس فلک دست ندارد به خیالش
آن شمع که پرتو به شبستان من انداخت
صائب خم آن زلف گرهگیر به بازی
صد سلسله بر گردن ایمان من انداخت