غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۱۰۰

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

چون گوشه کلاه به پروانه نشکنم؟

داغ از میان سوختگان دست من گرفت

۲

از چاک پیرهن چه قدر وا شود دلش؟

دستی که فال عیش ز چاک کفن گرفت

۳

در نار باغ سینه حلاوت نمانده است

امروز دست ازوست که سیب ذقن گرفت

۴

در سنگلاخ دهر چه پاسخت کرده ای؟

آیینه روشنی ز جلای وطن گرفت

۵

صائب همین بس است که در سلک شاعران

طالب نمی کند به سخن های من گرفت

۶

کلکم به یک صریر سواد سخن گرفت

بلبل به زور ناله سراسر چمن گرفت

بازگشت به سروده‌های صائب