چشمی که از غبار خطش توتیا گرفت
از اشک خویش دامن آب بقا گرفت
این شعر به بررسی احساسات و تبعات عشقی عمیق و تلخ میپردازد. شاعر از چشمی سخن میگوید که با غم و اندوهی عمیق دست به دامن یادهایی از گذشته میشود. دلها به خاطر غمها و شکستها سنگین شدهاند و در چنین حالتی، انسانها در جستجوی شادی و آرامش هستند. شاعر به زاهدان نصیحت میکند که از جاذبههای دنیا دل نبندند و یادآور میشود که آرزوهای بیپایه در نهایت به ناکامی میانجامند. در نهایت، شاعر به عدالت و حسابرسانی در روز جزا اشاره میکند و از وضعیت انسانها در برابر خداوند صحبت میکند. مضمون کلی شعر، احساس نبودن امنیت در روابط انسانی و نیاز به پذیرش واقعیتها و سازگاری با سرنوشت است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چشمی که از غبار خطش توتیا گرفت
از اشک خویش دامن آب بقا گرفت
در زیر تیغ، قهقهه کبک می زند
کوه غم تو در دل هر کس که جا گرفت
چون سنگ بر دلش سخن ما گران شده است
طوطی خطی که آینه از دست ما گرفت
خون امیدوار مرا پایمال ساخت
سنگین دلی که دست ترا در حنا گرفت
از زاهدان حلاوت طاعت طمع مدار
شکر نمی توان ز نی بوریا گرفت
آسوده شد ز کشمکش آرزوی خام
دستی که دامن دل بی مدعا گرفت
آن قاتلی کز اوست مرا چشم خونبها
خواهد به مزد دست ز من خونبها گرفت
بر هر چه بی نیازی ما آستین فشاند
در روز بازخواست همان دست ما گرفت
آید مگر به لنگر تسلیم برقرار
بحری که شورش از نفس ناخدا گرفت
صائب به آشنایی بحر اعتماد نیست
این ناشناخت دست کدام آشنا گرفت؟
صائب بهشت نسیه خود را نمود نقد
امروز هر که جا به مقام رضا گرفت