غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۰۸۶

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

تا از عقیق او به بدخشان سخن گذشت

از سنگ، لعل چون عرق از پیرهن گذشت

۲

دامان چین ز عطسه خون لاله زار شد

از بس نسیم زلف به مغز ختن گذشت

۳

گرد لب پیاله که از مجلس شراب

حرفی برون نبرد اگر صد سخن گذشت

۴

یوسف ز شرم سر به گریبان چاه برد

تا از قماش پیرهن او سخن گذشت

۵

آتش ز روی صورت دیوار می چکد

پروانه چون تواند ازین انجمن گذشت؟

۶

صائب کمال زلف در آشفته خاطری است

نتوان ز بیم ناخن دخل از سخن گذشت

بازگشت به سروده‌های صائب