بار غم از دلم می گلرنگ بر نداشت
این سیل هرگز از ره من سنگ برنداشت
در این شعر، شاعر به بیان درد و غمهای عمیق خود میپردازد. او از احساساتش نسبت به عشق و سختیهایی که در زندگی تجربه کرده، سخن میگوید. با استفاده از نمادها و تصاویری مانند "گریه"، "خون جگر" و "سنگ"، شاعر نشان میدهد که با وجود تلاشهایش، هیچ چیز بر مشکلاتش نافرجامی نداشته و همچنان بار غم را بر دوش میکشد. او همچنین به ناتوانی در فراموش کردن دردها و احساساتش اشاره میکند و تأکید میکند که هیچ کس در برابر رنجهایش یاری نکرده است. در نهایت، شاعر به نوعی تقدیر از زندگی و عشق میپردازد، حتی اگر این عشق باعث زخمهای عمیق او شده باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بار غم از دلم می گلرنگ بر نداشت
این سیل هرگز از ره من سنگ برنداشت
از بس فشرد گریه بیدادگر مرا
ناخن ز کاوش دل من رنگ برنداشت
اوقات خود ز مشق پریشان سیاه کرد
چشمی که نسخه زان خط شبرنگ برنداشت
از شور عشق سلسله جنبان عالمم
مرغی مرا ندید که آهنگ برنداشت
شد کهربا به خون جگر لعل آبدار
از می خزان چهره ما رنگ برنداشت
یارب شود چو دست سبو خشک زیر سر
دستی که در شکستن من سنگ برنداشت
چون برگ لاله گرچه به خون غوطه ها زدیم
بخت سیه ز دامن ما چنگ برنداشت
برداشتیم بار غم خلق سالها
از راه ما اگرچه کسی سنگ برنداشت
بسم الله امید بود زخم تیغ عشق
بی حاصل آن که زخم چنین جنگ برنداشت
هر چند همچو سایه فتادم به پای خلق
از خاک ره مرا کسی از ننگ برنداشت
صائب ز بزم عقده گشایان کناره کرد
ناز نسیم، غنچه دلتنگ برنداشت