یک آفریده از ته دل شادمانه نیست
فرقی میان پیر و جوان زمانه نیست
این شعر به بیان احساسات عمیق و نگرانیهای شاعر درباره زندگی و جهان پیرامونش پرداخته است. شاعر بیان میکند که خوشحالی واقعی وجود ندارد و همه، چه پیر و چه جوان، در رنج و غم به سر میبرند. او به دلشکستگی و بیاحساسی اشاره میکند و میگوید در دنیای امروز، شادی و سرزندگی حقیقی وجود ندارد. همچنین از ناتوانی در حفظ ثروت و عدم دستیابی به آرامش سخن میگوید و به نظر میرسد که همهچیز در زندگی فانی و بیمعناست. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که هویتی بدون نام در این جهان وجود ندارد و زندگی پر از تصویرها و مثالهای بیمعناست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یک آفریده از ته دل شادمانه نیست
فرقی میان پیر و جوان زمانه نیست
خاری که در دلم نخلد چون زبان مار
در آشیانه من بی آب و دانه نیست
خمیازه نشاط بود خنده اش چو صبح
آن را که در جگر نفس بیغمانه نیست
بر هر که می فتد نظرم، دلشکسته است
یک شیشه درست درین شیشه خانه نیست
باغ و بهار ما جگر داغدار ماست
در برگریز، بلبل ما بی ترانه نیست
یارب که چشم کرد من دردمند را؟
کز دیده کاروان سرشکم روانه نیست
ره گم ز تازیانه کند اسب راهوار
در بزم باده حاجت چنگ و چغانه نیست
از بهر حفظ، سیم و زر بی ثبات را
بهتر ز دست و دامن سایل خزانه نیست
بیهوده سیر و دور به گرد جهان زند
پرگار را بغیر دل خویش دانه نیست
افتاده ای تو در غلط از کثرت مثال
یک عکس بیش در همه آیینه خانه نیست
صائب بغیر نام، چو عنقا درین جهان
چیزی دگر ز هستی من در میانه نیست