بر کافران خدای جهان گر رحیم نیست
چون زلف را ز آتش روی تو بیم نیست
این شعر دربارهی حال و روز کافران و فاصلهای که بین انسانها و خداوند وجود دارد، صحبت میکند. شاعر به بیخبری و غفلت انسانها از وضعیت خودشان اشاره میکند و تصریح میکند که در دنیایی که همه چیز در آن بیثبات و کج است، تنها امید و پرواز به سوی معنویت و نیکویی میتواند نجاتبخش باشد. همچنین به جایگاه ارزشها و اهمیت درد و رنج در زندگی اشاره کرده و یادآور میشود که بدون این احساسات عمیق، زندگی خالی از معناست. در نهایت، او به ضرورت گشادهدلی و امید به تغییر در زندگی میداند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بر کافران خدای جهان گر رحیم نیست
چون زلف را ز آتش روی تو بیم نیست
بر خاک همچو طایر یک بال می تپد
آن را که دل ز تیغ ملامت دو نیم نیست
بی آه سرد یاد نداریم سینه را
شکر خدا که خانه ما بی نسیم نیست
بی درد در سخن نبود جوهر اثر
بی قدر و قیمت است گهر تا یتیم نیست
بی برگ شو که عشرت روی زمین تمام
در خانه ای است فرش که در وی گلیم نیست
ما از کجی به کوچه دیگر فتاده ایم
حرفی است این که وضع جهان مستقیم نیست
از دوزخ و بهشت نظر بسته ایم ما
پرواز ما به شهپر امید و بیم نیست
ما غافلان بساط اقامت فکنده ایم
در وادییی که کوه در او مستقیم نیست
صائب شود گشاده دلش بی گرهگشا
هر غنچه ای که چشم به راه نسیم نیست