در نامجو شرافت ذاتی تمام نیست
یاقوت چون عقیق مقید به نام نیست
در این شعر، شاعر به مفهوم عشق و ارتباط آن با زندگی و انسانیت میپردازد. او میگوید که شرافت ذاتی کافی نیست و نام و مقام به تنهایی ارزش ندارند. عشق است که انسان را به حیات ابدی میرساند و بدون آن، زندگی معنا ندارد. شاعر به این نکته اشاره میکند که دل عاشقان با شکستگیهایش راست و درست میشود و عشق، بیقید و بند است و نیازی به عنوان و قانون ندارد. همچنین او تأکید میکند که زیبایی و عشق جاودانهاند و بحثهای حلال و حرام در کوی عشق بیمعناست. در نهایت، شاعری انزوا و فقرِ روحی را هشدار میدهد و به دنبال محبت و عشق حقیقی از معشوق است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در نامجو شرافت ذاتی تمام نیست
یاقوت چون عقیق مقید به نام نیست
از عشق می توان به حیات ابد رسید
بی جوش عشق شیره جان را قوام نیست
عشاق را درستی دل در شکستگی است
این ماه تا هلال نگردد تمام نیست
تیغش چو برق از دل مجروح ما گذشت
هر دولتی که تیز بود مستدام نیست
گاهی ز وصل دختر رز چشمی آب ده
کاین شوخ دیده قابل عقد دوام نیست
از انتقال حق دل خود جمع کرده است
با خصم هر که در صدد انتقام نیست
جنگ گریز می کند از کاه کهربا
از بس که در زمانه ما التیام نیست
طوطی به یک دو حرف مکرر عزیز شد
تکرار حرف، عیب ز شیرینی کلام نیست
کمتر ز برق بود خودآرایی بهار
هر دولتی که تیز بود مستدام نیست
بیت الحرام دیگر و میخانه دیگرست
در کوی عشق بحث حلال و حرام نیست
فکر کنار و بوس ندارند عاشقان
در سینه های گرم تمنای خام نیست
چون ره کنیم در دل مشکل پسند تو؟
ما را که در حریم تو راه سلام نیست
از چشم شور خلق، شکر تلخ می شود
با لطف خاص، چاشنی لطف عام نیست
تاج زرست آتش جانسوز، شمع را
بی عشق، آفرینش آدم تمام نیست
زنهار حرف راست ز دیوانگان مجوی
در کشوری که سنگ ملامت تمام نیست
صائب چرا کنیم شکایت ز لاغری؟
کم نعمتی است در پی ما چشم دام نیست؟