عشق مرا به زینت ظاهر اساس نیست
پروانه را ز شمع، نظر بر لباس نیست
این شعر درباره عشق و احساساتی عمیق در مورد زیباییهای ظاهری و حقیقت عشق است. شاعر به این نکته اشاره میکند که عشق او به زینتهای ظاهری وابسته نیست و مانند پروانهای که به شمع علاقمند است، عشق واقعی نمیتواند تنها بر اساس زیبایی باشد. او معتقد است که احساسات عمیقتری وجود دارند که فراتر از وصال و زیباییهای ظاهری هستند. در این شعر، همچنین به درد و رنج عاشقانه و تنهایی اشاره میشود و شاعر به وضعیت دشوار خود و بیتفاوتی دیگران نسبت به آن پرداخته است. به طور کلی، شعر تصوری عمیق و فلسفی از عشق و احساسات انسانی را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عشق مرا به زینت ظاهر اساس نیست
پروانه را ز شمع، نظر بر لباس نیست
تیغ است ماه عید ز جان سیر گشته را
این خوشه را ملاحظه از زخم داس نیست
بالاتر از وصال شمارد خیال را
شکر خدا که دیده ما ناسپاس نیست
زیر زمین بود، به فلک گر برآمده است
در هر سری که همت گردون اساس نیست
تیغ دو دم ز سنگ فسان تیزتر شود
دیوانه را ز سنگ ملامت هراس نیست
اشک من و رقیب به یک رشته می کشد
صد حیف چشم شوخ تو گوهرشناس نیست
با قاتل است کار چو قربانیان مرا
از هیچ کس مرا نظر التماس نیست
در دل نهفته ایم سویدای بخت را
چون کعبه تیره بختی ما در لباس نیست
صائب مبند لب ز فغان های دلخراش
هر چند رحم در دل سنگین آس نیست