داغم چو آفتاب سیاهی پذیر نیست
چون صبح چاک سینه من بخیه گیر نیست
این شعر بیانگر احساست عمیق و اندوهی است که شاعر در آن با تصاویری زیبا و کنایههای قدرتمند، احساسات خود را منتقل میکند. شاعر از آفتاب و صبح به عنوان نمادهایی برای نور و روشنایی استفاده کرده و میگوید که درد و غم او مانند آفتاب است که سیاهی را نمیپذیرد. او در ادامه به بیتفاوتی و عدم قابلیتهایش اشاره میکند و آن را با حالتی از ناامیدی و ناتوانی برای تغییر شرایط زندگی خود میسنجند. در نهایت، شعرا به عدم وجود شفافیت در دنیای اطراف و ناهماهنگیها اشاره میکند و احساس یأس و جدایی را در تصویر یک خانه ویران به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
داغم چو آفتاب سیاهی پذیر نیست
چون صبح چاک سینه من بخیه گیر نیست
این شکر چون کنیم که پهلوی خشک ما
در زیر بار منت نقش حصیر نیست
فکر کمین مکن که تماشایی ترا
پای گریز چون هدف از پیش تیر نیست
آیینه ای کجاست که بر کور باطنان
روشن شود که طوطی ما را نظیر نیست
در چشم ما که واله ابروی مصرعیم
بین السطور هیچ کم از جوی شیر نیست
صائب در آب سیل بشود دست را ز دل
این خانه شکسته عمارت پذیر نیست