بی عشق، آه در جگر روزگار نیست
بی درد، تاب در کمر روزگار نیست
این غزل به شدت به موضوع عشق، درد و دشواریهای زندگی پرداخته است. شاعر بیان میکند که زندگی بدون عشق معنایی ندارد و در دنیای پرخطر و چالشبرانگیز، درد و رنج همواره وجود دارد. همچنین، او به احساسات و تجربیات شخصی خود اشاره میکند و به این نکته میپردازد که عشق و مروت در این روزگار نایاب هستند. در نهایت، شاعر تأکید میکند که آزادگان، با نگاهی مثبت و بدون وابستگی به دنیا، به زندگی خود ادامه میدهند و عشق را به عنوان لنگری در دریاهای پرخطر میدانند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بی عشق، آه در جگر روزگار نیست
بی درد، تاب در کمر روزگار نیست
حیرانیان روی عرقناک یار را
پروای بحر پر خطر روزگار نیست
عقل زبون، رعیت این بی مروت است
در ملک بیخودی خبر روزگار نیست
بی چشم زخم، روی به خون شسته من است
رویی که زخمی نظر روزگار نیست
در زیر پوست نیست جهان وجود را
خونی که رزق نیشتر روزگار نیست
خط مسلمی ز علایق گرفته ام
ما را دماغ دردسر روزگار نیست
از چشم مور حرص، شکر خواب برده است
شیرینیی که در شکر روزگار نیست
تا نبض آرمیدگی دل نجسته است
اندیشه ای ز شور و شر روزگار نیست
آب مروتی که جگر سینه چاک اوست
زحمت مکش که در گهر روزگار نیست
آزادگان به ملک جهان دل نبسته اند
این بیضه زیر بال و پر روزگار نیست
آن را که عشق لنگر حیرت به دست داد
پروای بحر پر خطر روزگار نیست
صائب به خاک راه مریز آبروی خویش
چون آب رحم در جگر روزگار نیست