غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۰۴۱

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

از فکر زلف یار رهایی امید نیست

سودای او شبی است که صبحش پدید نیست

۲

باشد نصیب بی ثمران حسن عاقبت

شیرازه نبات به جز چوب بید نیست

۳

در چشم عاشقی که زبان دان ناز شد

چین جبین یار، کم از ماه عید نیست

۴

در سوختن بلند نشد دود این سپند

چون من کسی ز نشو و نما ناامید نیست

۵

محرومیم ز دل ز غبار علایق است

از گرد کاروان رخ یوسف پدید نیست

۶

صائب دلش سیاه ازین صبح کاذب است

هر چند موی نافه ز پیری سفید نیست

بازگشت به سروده‌های صائب