از فکر زلف یار رهایی امید نیست
سودای او شبی است که صبحش پدید نیست
این شعر به احساس ناامیدی و کمال عشق میپردازد. شاعر از عدم توانایی در رهایی از فکر و عشق یار سخن میگوید و به زوال و ناکامی در عشق اشاره میکند. او به نوعی به زیباییهای ظاهری مینگرد و در عین حال تأکید میکند که حتی در بیبرکتیها، امیدی وجود ندارد. در نهایت، شاعر از غبار علایق و بلاتکلیفیهای عشق سخن میگوید و به تأثیر پیری بر زیبایی و عشق اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از فکر زلف یار رهایی امید نیست
سودای او شبی است که صبحش پدید نیست
باشد نصیب بی ثمران حسن عاقبت
شیرازه نبات به جز چوب بید نیست
در چشم عاشقی که زبان دان ناز شد
چین جبین یار، کم از ماه عید نیست
در سوختن بلند نشد دود این سپند
چون من کسی ز نشو و نما ناامید نیست
محرومیم ز دل ز غبار علایق است
از گرد کاروان رخ یوسف پدید نیست
صائب دلش سیاه ازین صبح کاذب است
هر چند موی نافه ز پیری سفید نیست